تلنگر
...........
گفت روزي به من خداي بزرگ نشدي از جهان من خشنود! اين همه لطف و نعمتي كه مراست چهرهات را به خندهاي نگشود! اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد عشق، اين گوهر جهان وجود اين بشر، اين ستاره، اين آهو اين شب و ماه و آسمان كبود! اين همه ديدي و نياوردي همچو شيطان، سري به سجده فرود! در همه عمر جز ملامت من گوش من از تو صحبتي نشنود! وين زمان هم در آستانه مرگ بيشكايت نميكني بدرود! گفتم: آري درست فرمودي كه درست است هرچه حق فرمود خوش سراييست اين جهان، ليكن جان آزادگان در آن فرسود جاي اينها كه بر شمردي، كاش در جهان ذرهاي عدالت بود. دلم یک مردانگی میخواهد از آن مردانگی هایی که میزند به سیم آخر مست میکند سیگاری بر لب, مشروبی به دست ژنده پوش, بریده از این دنیای نجس, تنها, تنها, تنها کنار یک جاده که حتی خودش هم نمیداند به کجا ختم می شود شعرهای کوچه بازاری فریاد میکند و با هر پیک, و با هر پُک لَخته لَخته خاطرات آبستن دفع میکند گریه میکند, می سوزد, آرام آرام, قدم قدم , می میرد دلم یک مردانگی میخواهد در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند به نسیمی ، همه راه بهم می ریزد زندگی آخر این زندگی است زندگی مرگ در این زندگی است زندگی سوز جگر آه جبین زندگی خنده کنان نقش تو بین تو که زینگونه زدی چنگ براین هستی من زندگی را تو به آتش تو کشیدی دل من ؟....
صبرم از کف می رود از دل قرار
شکوه از روزی که کوتاه است و زود
می رود بر دیده خار ِ انتظار
وقت خواب آمد سرت بر سینه ام
این خیال است این ، نمی آید بکار
خاطرات خوب و زیبا را به دل
می سپارم ، یادگاری ماندگار
زیر باران ، سوز سرما ؛ گوشه ای
تابش خورشید آنجا ، سایه سار
چاره بر ناچار ِ رفتن می رسد
آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار
با دروغ ِ خنده غم پنهان ولی
زیر لب آهسته این (ای روزگار )
دل چه مالامال و گنجایش به هیچ
باچه مقیاسش ؟بگو ، شاید هوار
بی نشان بس کن مگو دیگر مگو
گنج پنهان تو روزی آشکار
کِی ؟ دل سنگ تو را آه بهم می ریزد ؟
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه بهم می ریزد
هرچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه ی کوتاه بهم می ریزد
آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک آه بهم می ریزد
با قلم موی سکوت
می کشم نقش تو را بر دیوار
نقشی از لحظه خوب دیدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
بعد از آن با قلم ساده عشق
می نویسم که دلم آینه بود
در نبود تو به پای تو نشست
می نویسم که غرور و دل من
زیر پای تو برای تو شکست
| Design By : Night Skin |


